به ورق پاره هاي وب خوش آمديد





Wednesday, August 03, 2005

دنیای بی عدالتی ها

حوصله ام سر رفته، بی حال بر روی تخت دراز می کشم و با کنترل تلویزیون از این کانال به آن کانال می پرم.
MTV در حال پخش برنامه ای است از یک دختر پانزده ساله ثروتمند که فقط در دنیای مادی خودپرستی و نواجوانی خود غرق شده است.
جشن تولدی با هزینهء سرسام آوری فقط با این هدف که از دخترک محبوب ترین و زیباترین دختر مدرسه بسازد در یکی از پنج نایت کلابی که پدر ثروتمند او صاحب آن است بر گذار می شود...

کانل را عوض می کنم، BBC WORLD در حال پخش برنامه ای برای کمک به افریقاست.
- نیجر را نشان می دهد، کودکانی که فقط پوستی بر روی استخوان هستند و به سختی اسکلت سر را بر وی گردن نحیف خود نگه داشته اند.
- موریتانی: افرادی که برگ درختان را پخته اند تااز آن بعنوان غذائی برای پر کردن شکم خود استفادده کنند. و این صحنه ها در چند کشور دیگر افریقایی تکرار می شود.

مجری برنامه می گوید فقط با ده پوند میتوان جان کودکی را برای یک ماه نجات داد و برایش دارو، واکسن و مواد بهداشتی تهیه کرد. با پنجاه پوند میتوان جان یک انسان را شش ماه از مرگ رهانید و با...
و از ملت می خواهد که هر چقدر ناچیز هم شده کمک کنند.

یاد زمستانی که به ایران آمدم می افتم همانقدر که در این غیبت پانزده ساله ساختمان های زیبا و بزرگ خودنمایی می کنند به همان اندازه هم نا برابرای ها توی ذوق میزند.
وقتیکه در یکی از چهارراههای شهر از دو کودک آدامس فروش آدامس می خرم جمعیتی از آنها مرا دور می گیرند، هر انچه داشتم آدامس خریدم و باز هم بچه های بیشتری می آمدند.ای کاش آنقدر داشتم که میتوانستم تمام آدامس هایشان را بخرم.

فقر یک بیعدالتی اجتماعی است، نسبت به آن بی تفاوت نباشیم.


0 نظر

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

Wednesday, June 29, 2005

....

آسمان گرم و آبی بروکسل به یکباره ابری و سربی شد و بارانی شدید از آسمان باریدن گرفت.

وای، باران،

باران،

شیشهء پنجره را باران شست.

از دل من اما،

چه کسی نقش ترا خواهد شست؟

- آسمان سربی رنگ

من درونِ قفسِ سردِ اتاقم دلتنگ.

می پرد مرغ نگاهم تا دور،

وای، باران،

باران،

پر مرغان نگاهم را شست.

چند بند از منظومهء آبی، خاکستری، سیاه

اثر زنده یاد حمید مصدق




7 نظر

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

Saturday, June 25, 2005

حیران

بیخوابی وخستگی و گنگی.
آیا ما یک قدم به جلو برداشتیم؟!


3 نظر


- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

Monday, June 20, 2005

یک قدم به جلو

شیخ ابوسعید ابی الخیر، عارف مشهور خراسان وقتی به توس رفته بود مردم از وی خواستند مجلسی ترتیب دهد و خلق را موعظه کند.

شیخ قبول کرد و قرار شد که در خانقاه استاد که معروف بود تختی بگذارند و شیخ از بالای آن سخنرانی کند.
مجلس ترتیب داده شد و عده کثیری به خانقاه آمدند به طوری که جای خالی باقی نماند و عدهای بیرون ماندند.
وقتی هنگام آن شد که شیخ به سخن شروع کند، شخصی از میان حاضرین برخاست و به آواز بلند گفت:

-خدایش بیامرزد هر کس از آنجایی که هست یک قدم فراتر آید (تا جا برای بقیه باز شود)

شیخ گفت: وصلی الله علی محمد و آله اجمعین و دست برروی خود فرود آورد و سپس چنین به گفته خویش ادامه داد:
- هر چه ما می خواستیم بگوییم و هر آنچه تمام پیغمبران و علما گفته اند، خلاصه و نتیجه همهء آنها را این شخص گفت: یعنی خدایش بیامرزد که هر کسی که از آنجا که هست یک قدم فراتر آید.

بعد گفتن این مطالب از تخت فرود آمد و به وعظ آن روز خاتمه داد و به همین اندازه اکتفا کرد.


1 نظر

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

Sunday, June 19, 2005

انتخابات ریاست جمهوری و یک سخن

یک روز بیشتر از اعلام نتایج انتخابات ریاست جمهوری نگذشته است که دوباره سیر تحلیل ها و توجیهات و دلایل و فحاشی ها بالا گرفته.البته تحلیل چنانچه علمی و بر پایه تفکر و اندیشه سالم قرار گرفته باشد نه تنها چیز بدی نیست بلکه کمک به شناسایی نقاط ضعف و قدرت و یافتن نقصان و اشتباه عمل مان می کند و می تواند عاملی برای شناسایی راه بهتر باشد.

در طول یکماه اخیر نوشته های بسیاری چه از نام های معروف و چه از وب لاگ های کاملا ناشناس و تازه کار خواندم و دنبال کردم. خیلی ها به حرفها و نظریه ها و پیش بینی هایی پرداختند که عملی نشد و درست از آب در نیامد و خیلی بسیار معدود هم حرف هایی درست و خارج از باور های دگم زدند.

حرفم این نیست که آن دسته از افرادی که بسیاری از تحلیل هایشان اشتباه بوده را دور بریزیم ولی خواهشم از آن عده این است که برای یکبار هم شده دست از ادبیات لذتبخش خود بردارند و دقیقه ای چند فقط سکوت کنند تا شاید قدرت فکر کردن بهتر و شفافتری بدست آوردند.

روی سخنم با همه ماست، با آنها که در جستجوی اسمی و رسمی و یا در طلب فرصتی و یا احیانا در تعبیر رویائی و یا عطش قدرتی هستند و آنهایی که لبریز از کینه و عداوت و دشمنی می باشند و با آنها که دلسوزانه بدور از آلایش های ظاهری و قدرت طلبی به فکر بهبود بخشیدن اوضاع سیاسی و اجتماعی مردم ما هستند.

یادمان باشد که جامعه ایرانی از تک تک ما تشکیل شده و این من و شما هم جزیی اصلی از این کل هستیم.شاید واقعا لازم باشد یکبار هم شده (نه در حرف بلکه در عمل) بجای اینکه درگیر احساسات صرفا آتشی و ادبیات گمراه کننده و راهکارهای احساسی و بدور از واقعیت شویم، بدور از قصد و غرض شخصی و فرقه ای و نژادی و گروهکی بدور از تعصب و همراه با باورهای منطقی و علمی و عملی و باذهنی باز به فکر راه چاره باشیم و این منیت را نیز بدور بریزیم. خود را سخنگوی همه مردم ندانیم و بگذاریم ما، مردم شویم و هر آنکه غیر ما فکر کرد و اندیشید را به تبر تهمت ریشه کن نکنیم.

حرف های شما گفته شدو نوشته شد. بیا یید طرحی نو در اندازیم.

این ورق ها ، فردا گواه تاریخی می گردند.


1 نظر

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

Saturday, June 18, 2005

این هم از عوارض سال ها دور بودن از وطن.
تا به امروز این مدلی اش را ندیده بودم.

.... دنبالهء ماجرا را اینجا بخوانید


2 نظر

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

Tuesday, June 14, 2005

شان پن در موزه سينمای ايران

شان پن، بازيگر و کارگردان سرشناس آمريکايی و همسر سابق مدونا، که به عنوان خبرنگار روزنامه سن فرانسيسکو کرانيکل برای تهيه گزارشی به ايران سفر کرده،بعد اینکه از مراسم نماز جمعه تهران گزارشی تهیه کرد، برای ديدار با هنرمندان و دست اندرکاران سينمای ايران به موزه سينما در باغ فردوس تهران رفت.

.... دنبالهء ماجرا را اینجا بخوانید


1 نظر

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

Sunday, May 29, 2005

والت ویتمن

Walt Whitman شاعر آمریکایی است که کتاب تیغه های علف Leaves of Grass او نطقه عطفی در ادبیات و شعر آمریکا بود او بخاطر سبک آزاد و باور بی پروایش در به هم آمیختن شعر با کلامی بی پروا و بدور از حجب و حرمت لقب اولین شاعر واقعی آمریکا را به خود اختصاص داد.

Walt Whitman

شعر Song of Myself شعر آغازین کتاب تیغه های علف اوست.

I celebrate myself
And what I assume you shall assume
For every atom belonging to me as good belongs to you

I loaf and invite my soul
I lean and loaf at my ease... observing a spear of summer grass


7 نظر

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

Saturday, May 28, 2005

تراژدی به سبک بلژیکی

سرانجام هفته گذشته بعد از تحقیقات دستگاه قضایی و پزشک قانونی بلژیک، مشخص شد که خانم «ماریکه مونز Marrijke Moens » بعد از اینکه شوهر خود «هین دی پن دال Hein Diependale » -وکیل معروف و پایه یک بلژیک- را در اتاق خوابشان و به احتمال قوی در خواب غافلگیر کرد و بضرب دو گلوله از پای در آورد، نهایتاً با همان اسلحه اقدام به خودکشی نمود. موضوع مرگ این دو وکیل تا چندی سر تیتر تمام جرائد معروف و رسانه های ارتباطات جمعی بود.

از آنجاییکه آقای دی پن دال یکی از معروفترین وکلإ دادگستری بلژیک بود -او بخاطر پذیرفتن کیس های جنجالی از جمله وکالت در پرونده پاندی کشیش و قاتل زنجیره ای به شهرت و معروفیت خاصی رسیده بود- خبر به قتل رسیدن او بدست همسرش در مطبوعات بلژیک طیف گسترده ای داشت.

علت وقوع جنایت :

شایعات فراوانی مبنی بر اختلاف مابین این زوج بدون فرزند وجود داشته، ظاهراً از یکسال قبل این اختلافات به اوج خود می رسد و آقای دی پن دال قصد ترک همسرش و شروع زندگی جدیدی را با معشوقه اش داشته است. جالب اینکه این زوج سال ها با یکدیگر کار می کردنند و خانم مونز سال ها مشاور و سخنگوی دفتر وکلائ شوهرش بوده و از دو سال قبل که خود وکیل شده بود بصورت مشترک بر روی بسیاری از کیس ها با هم همکاری می نمودنند.

روز وقوع جنایت هیچ یک از همسا یه ها متوجه صدای تیر اندازی نشده و این مادر خانم مونز بود که پیکر بی جان دختر و دامادش را در خانه اشان یافت.



غصه آدم می کشد

اما درامای بالا به همین سادگی تمام نشد. خبری که سه شنبه شب گذشته از تلویزیون پخش شد مرا آزرده تر کرد.

مادر آقای هی پین دال که 69 ساله بود و از هیچگونه بیماری خاصی رنج نمی برد بر اثر داغ وارده و غصه و حرمان از دست دادن پسرش جان سپرد.

این موضوع مرا به این فکر انداخت که مادران در هر جای دنیا از هر نسل و نژادی که باشند قدیس ترین و والاترین انسان ها هستند و هر چه از بزرگی روح و والا بودن جایگاه مادران بگویم، کم گفته ام. در غبار زندگی پر طلاتم و گرفتاری روزمرهء زندگی، مادران را فراموش نکنیم و گرامیشان بداریم.

* اضافه کنم که جدیداً در یکی از مستندترین مطالعات روانشناسیِ جنایی در مورد قتل زوج هایی که توسط یکی از همسران رخ می دهد آمار نشان می دهد که از هر صد زنی که شوهرش را به قتل می رساند هشتاد درصد میخواهند به دلیلی از شر شوهرشان راحت شوند و معمولا یا قصد تر ک شوهر خود را بخاطر فرد دیگری دارند یا می خواهند صاحب ثروت او شوند.

اما از هرصد مردی که همسر خود را به قتل می رساند هشتاد درصد با به قتل رساندن همسر خود می خواهند مانع اینکه زنشان ترکشان کند، بشوند و یا با این کار قصد مالکیت و نگهداشتن همسرشان را دارند.!!


0 نظر

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

Tuesday, May 24, 2005

هر چند در این دوره از زندگی دیگر نباید از واقعت های تلخ بر خود بلرزم، همچنان این حقیقت تلخ مرا به حیرت وا می دارد. نمی توانم بفهمم چرا در انتخاب میان شادی و نومیدی، مردمان بیشتر نومیدی را بر میگزینند. در تجربه های روزانه زندگی بر سرراه افرادی قرار میگیرم که کاملا تهی از زندگی و بطرزی وحشت آور بی احساس و بی روح بنظر میرسند. بیشتر آنها خود را و جایی را که در آن هستند، دوست ندارند - و اگر می توانستند- می خواستند یک نفر دیگر، در جایی دیگر باشند.

این اشخاص به دیگری سوءظن دارند و در مورد نفس خود - که البته در جای امنی مدفونش کرده اند- حالت تدافعی به خود می گیرند، هر چند بطرز دردناکی از حضورش آگاهند.

از مخاطرات زندگی با دیگری می ترسند، فاقد ایمانند و امید را چنان مسخره میگیرند که گوئی یاوه ای بیش نیست. ظاهراً ترجیح میدهند در اظطرابی مداوم و واهمه و پشیمانی و کینه به سر برند. از زیستن در حال وحشت دارند و پنداری گذشته یکسره نابودشان کرده است. بدگمانتر از آنند که اعتماد کنند و مشکوکتر از آن که عشق بورزند. اتهاماتی منفی و تلخ را زمزمه می کنند و خدایی بی مهر و یار را به باد ملامت میگیرند که آنها را در دوزخی یأس آور قرار داده است که نا دانسته احساس درماندگی می کنند.

یا از توانایهای خود ناآگاهند، یا میلی به پذیرفتنش ندارند و به محدودیت های خود پناه می برنند. وقت و زندگی را چنان می کشند که گوئی ابدی است و ظاهراً برای پایان دادن به وضعیت دشوار خود، جویای راه حل های بنیادی و پایدار نیستند و دیگری را متهم ساختن، سانسور و حذف کردن را، راه حل بنیادی می دانند.


این واقعیت را نادیده می انگارند که زمان در گریز است و هیچ یک از آنها –هرکس هم باشد- از این دنیا زنده بیرون نخواهد رفت و خود را چون برهه ای می بینند میان تولدی نا خواسته. نسبت به شیوه های زندگی خود چندان اشکالی نمیگیرند و همه را در دیگری می بینند.


فراموش می کنند آنچه را که اکنون هستند خمیر مایه ای است که باید بوسیله آن «خود» فردای خویش را بیافرینند. از یاد می برند که هر لحظه می توانند تولدی دیگر بیابند و ساز زندگی خود را برای زیستن در آرامش و شادمانی و عشق هماهنگ سازند.


جای تعجبی نیست که از این بینش ها احتراز می کنند. به خود در باره دگرگونی و شادمانی و رشد چیزی حقیقی و با معنا نیاموخته اند. زندگی برای آنها همواره وضعیتی گنگ و فرا طبیعی داشته است. هرچند نتیجه گیریهای فیلسوفانه و شاعرانه، مدت زمانی برای برخی از آنها فریبنده بوده است، اما از آنجا که گویی لفاظی گنگ بی معنایی صرفاً در خدمت عرفان است، ظاهراً نمی توانند بازتاب «واقعییات ملموس و سخت زندگی» باشد.


4 نظر

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

Monday, May 23, 2005


- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

Friday, May 20, 2005

حرفهایی برای نگفتن

سکوت می کنم، که از سر نیاز چیزی نگفته باشم!
سکوت می کنم، تا بشنوم آنچه را که باید شنید
سکوت می کنم، تا قضاوت های ناعادلانه، گفتار تلخ را نیز بشنوم
سکوت می کنم، تا از دردم نگویم، که به درد خو گرفته ام
سکوت می کنم، تا از امید بریده شده نگویم
سکوت می کنم، آنقدر که فراموش شوم
.....
سکوت کرده ام : برای عمری که بر باد می رود
سکوت کرده ام.


230 نظر

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

Wednesday, May 19, 2004

Those who cannot remember the past are condemned to repeat it
آنها که نمیتوانند گذشته را به یاد آورند، محکوم اند که آن را تکرار کنند.


1 نظر

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

Saturday, September 20, 2003

بیست سال در سفر عشق
اما جاده هنوز ناشناخته.
گاه پیروز شدم
اغلب از پا افتادم.

بیست سال سر در کتاب عشق
و هنوز در برگ نخست.


1 نظر

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

Wednesday, September 17, 2003

باید از چیزی کاست تا به چیزی افزود

روزها و ماهها نبوده ام.
سفری پیش آمده بود و مسافر گشتم. باید این سفر را می رفتم. بطول انجامید.
تهی دست رفتم و لبریز باز گشتم.
به تمام دوستانی که حتی یکبار این جا آمده اند و برگی از این ورق پاره را حوصله کردند و خوانند عذر خواهیء و تشکری بدهکارم.

آنقدر معرفت دارم که بدانم رسمش این نیست که هر بار خواستی بروی و هر بار که خواستی باز گردی.
اما من در جستجو و یافتن و تکمیل خود باید میرفتم.
در این سفر باید تنها می رفتم.
حال باز گشته ام.چاره ای جز کاستن این ورق پاره نداشتم.
بقول نیما:« باید از چیزی کاست تا به چیزی افزود.»


1 نظر

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

Tuesday, May 20, 2003

اي كاش اهميت در نگاه تو باشد...

ناتانائيل، اي كاش «اهميت» در نگاه تو باشد نه در چيزي كه به آن مي نگري.
هر معرفت واضحي كه تو در وجود خود داري، تا انتهاي قرون از تو مجزا خواهد ماند.
چرا اينقدر براي آن ارزش قائلي؟
در اميال نفعي موجود است و نيز در اشباع اميال. زيرا كه ميل از اشباع افزايش يافته است.
چونكه، حقيقت را ميگويم، ناتانائيل، هر آرزوئي بيش از تصاحب مجازي مورد آرزو مرا بي نياز ساخته است.

علاقه هيچوقت ناتانائيل، - عشق.
ناتانائل بخاطر چه بسا چيزهاي لذتبخش عشق را فرسوده كرده ام.
درخشندگي آن چيزها از اينجاست كه من مدام بخاطرشان مي سوزم. نمي توانم خويشتن
را خسته كنم.
هر شوري براي من نوعي فرسودگي عشق بوده است - آنهم فرسودگي اي لذتبخش.
....
ناتانائيل من شوق را به تو خواهم آموخت.
وجودي هيجان انگيز، نه آرام نه سربزير. من در آرزوي هيچ آسايش ديگري،
جز آسايش خواب مرگ نيستم.
از اين مي ترسم كه مبادا تمامي آرزوهايم و همه نيروئي كه در طول حياتم ارضاء نكرده ام،
پس از مرگ شكنجه و عذابم كنند.
...
ناتانائيل، علاقه هيچوقت، - عشق. مي فهمي، كه اين هر دو يكي نيست، هان! آنچه مرا
با غم و انده و دلهره و رنج دمساز مي كند بيم از دست دادن عشق است؛ كه
اگر نمي بود تابشان را نمي آوردم.
بگزار هر كس از حيات خويش مواظبت كند.

برگرفته از: مايده هاي زميني، اثر: آندره ژيد
Andre Paul Guillaume Gide
Les nourritures terresters



2 نظر

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

Tuesday, April 22, 2003

.... عالمي ديگر ببايد ساخت و زنو آدمي

و اما من مدت زماني است كه دلم براي نوشتن راضي نيست و دستم در بند دل اسير گشته.
چه بنويسم؟ از فغان و فرياد، از اينكه ديگر نسل آدمي رو به انقراض است؟
از اينكه يك جا در اين ميان من ديدم و باور كردم كه آدمي مرده و «ديگر نمي آيد بدست!»
از اينكه تصوير علي (كودك عراقي) را ديدم و بسيار تاسف خوردم و...
از اينكه هزاران علي در گوشه كنار دنيا وجود دارند،
از اينكه هزاران علي در همان جنگ كه شرف آقايان در گرويش بود روح وجان باختند؟

در اين ميان از نيك خواهي و صلح دوستي و انسان بودن خود بنويسم؟! كه چه؟
بايد بيشتر شويم و...
آه چه بگويم. هر آنچه من بگويم ديگران مي دانند. واي از اين دانستن.
گاهي اوقات خشمم فراوان است و طاقتم طاق.
به سكوت پناه مي آورم.
بيان دوباره سياهي هاي دنيا چه ارمغاني دارد؟


1 نظر

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

Friday, March 21, 2003

ای کاش بهار هميشه موسم زندگی بود.

هر چند همواره بخود ياد داده ام که به سال های غربت و دور از خانه عادت نکنم اما
مهم تر از اين عيد و بهار و شادمانی برايم آرزوی پايان جنگی است که ديروز زبانه
کشيد و تر و خشک را خواهد سوزاند.
تنها آرزويم در اين سال نو فروکش کردن آتش اين جنگ است و زيان نرسيدن بجان مردم بی گناه.
دلم با هزاران کودکی است که زير تندر خروشان بمباران در وحشت و ترس بسر می برند.
دلم با هزاران بيماريست که تنها اميدشان به زندگی به بند لرزانی بسته است.
جز سلامت مردم بی گناه که گرفتار اِين جنگ شده اند و جز اينکه روزی دنيا
از دست اين مردان دسيسه باز به اصطلاح سياستمدار رهائی يابد آرزوئی ندارم.

عيد, نوروز, بهار بر همه مبارک باد.


0 نظر

تنها ماندم
به ساناز و مهرداد عزيز

دوستاني كه سال ها كنار هم بوديم و حال جبر زمان بين ما فاصله ها انداخت.
اميدوارم هر جاي دنيا كه هستيد هميشه دل هايتان گرم، زندگيتان پر رونق و قرين شادي و مهر باشد.
با تقديم دوستي: كيوان كه دلش در فراق دوست خون گريست.

گر بمانيم زنده، بر دوزيم .......... جامه اي كز فراق چاك شده
ور بمرديم عذر ما بپذير ............ اي بسا آرزو كه خاك شده




2 نظر

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

Sunday, February 09, 2003

با هيچكس نشاني زان دلستان نديدم
يا من خبر ندارم، يا او نشان ندارد


از همه سراغ گرفتم و همه نشاني دادند:
- « خيا بان آخر... كوچهء آخر... انتهاي بن بست... در آخر....»
رفتم و رفتم! در اين شهر شگفت، همه خيابانها دراز و پيچاپيچ و پايان ناپذير بود.
مي بايست كه يكماه تمام، ار آغاز تا انجام، راه رفت تا خياباني را پيمود.

رفتم و رفتم! در اين خيابانهاي دراز، همه كوچه ها، باريك و بلند و خم در خم بود.
مي بايست كه يكروز تمام، از بام تا شام، راه رفت تا كوچه اي را در نورديد.

رفتم و رفتم ! از زير آفتابهاي سوزان عطش انگيز ،
از زير سايه روشن هاي درختان كنار جوي، از زير پاره ابرهاي بي سامان گذشتم
و در غروبي خزاني، در غبار سربي شامگاه و در نجواي آرام ناودانها، به «بن بست» آخر رسيدم.
كاجهاي عظيم غول آسا، چتر سبز خود را در زير باران گشوده بودند و زمزمه هاي دل
و لرزه هاي تن خويش را در هم مي آميختند.
بديدن من، قد راست كردند و خاموش ايستادند. به « در آخر» نزديك شدم: دري بسته بود،
چنان بسته بود كه گفتي سالها باز نشده است.

سه نوبت بر آن كوفتم و گوش فرا دادم. صدائي بر نخاست.
هيچ پائي از آنسو به در نزديك نشد. ضربه اي ديگر بر آن نواختم.
باز هم خاموشي نشكست. باز هم دستي از آنسو به در نخورد.
كليدي را كه دير گاه در پنچه فشرده بودم، به قفل انداختم: گشوده نشد،
اما صدائي از سينه در بر خاست. نمي دانم كه تنها من آن صدا را شنيدم
يا همهء كاجها و ديوارها نيز شنيدند:
- «.... سر انجام، دري هست كه هرگز به هيچ كليدي گشوده نخواهد شد .... برگرد!»

اما من برنگشتم. هنوز در پشت همان در ايستاده ام. به اميد انكه روزي گشوده شود!




1 نظر

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

Tuesday, January 21, 2003


- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

Wednesday, January 08, 2003

سيگار و سرطان

متاسفانه وقتيکه در ايران بودم در بين بسياری از جوانان استعمال دخانيات
و با کامل تاسفِ بيشتر مصرف مواد مخدر و روانگردان را بسيار بالا يافتم.
حتی عده ای مصرف اينگونه مواد را نشاندهندهء نوعی کلاس
و cool بودن خود و ديگران می دانستند.
غافل از عواقب خطر ناک و مخرب اين مواد و گاها به دليل عدم آگاهی
به سوی استعمال سيگار و بسياری از مواد روانگردان ديگر کشيده شدن
وادی بسيار خطرناک و خا نمان سوزيست که رهائی از آن کار آسانی نيست.
حتی مصرف يک بار برخی از اين مواد می تواند بسيار خطرناک و مخرب باشد.

در نوشته های آينده به مواد روانگردان و مخدر و عوارض آن خواهم پرداخت.
در اين جا فقط به ذکر يکی از کشفيات و ارتباط آن با استعمال دخانيات و
سرطان ريه می پردازم.
يکی از دوستان لطف کرده مقا له ای که سال گذشته از من در دانشمند به
چاپ رسيده بود را برايم پست کرده چون متن تايپ شده آنرا ديگرندارم
آنرا به همان شکل که در مجله به چاپ رسيده اينجا می گذارم.






3 نظر

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

Saturday, January 04, 2003

هيچ صدايي، صدايي را نمي خواند و هيچ چشمي، نگاهي از نگاهي نمي خواند.
مي خواهم دور شوم، فراموش كنم، با باد همراه شوم، اما، گم نمي شوم.
مي روم كه خود را بجويم. و لحظه اي بي تو بودن را.
در سوزش التهاب اين روزگار هيچ زخمي نيست كه آلوده نگردد .
در كوشش بي امان اين دهر گاهي بادي خواهد وزيد و برگها را خواهد برد.

نگاه ملموست از پشت ديوار هاي فاصله قابل لمس است. ديگر
پريدن را نمي خواهم «اما پرواز را به خاطر خواهم سپرد‌‌».
چه زيباست كه از كنار تمام زيبائي ها گذشتن و به زيبائي رسيدن.
تو نيز خواهي رسيد.
شايد هم رسيده اي . واي از اين همه خاموشي.

دريا ها را با تو سختيء جز تلاطم نيست و موجها هر دم تنها
خودنمايي مي كنند كه آري! ما هم هستم.
باشد. آنها را هم فراموش نمي كنم.


2 نظر

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

Thursday, January 02, 2003

چقدر از هم دوريم!
هيچگاه نمي دانستم كه همديگر را نشناخته ايم.
نمي دانم چه احسساسي است كه تو را به بيراهه مي كشد و
به گونه اي باعث آزارات مي شود، اما هيچگاه نمي خواهم حتي
به اندازه اي ناچيز آزرده و نا اميد شوي و از بين اين همه
درهاي گشوده از درهاي بسته بگذري.

به دنبال چه هستي؟ چرا بيهوده خود را مي آزاري؟
شايد مي ترسي، از چه؟ نمي دانم.اما هر چه هست مرا
از تو دور كرده و فاصله مان آنقدر زياد است كه نمي توانيم
ذهنمان را متمركز كنيم و به چيز مشخصي فكر كنيم.
شايد هم خسته اي، نمي خواهم بگويم كه دركش برايم مشكل است
چراكه به درستي احساست را مي فهمم. شايد خودم نيز
بارها اين احساس را تجربه كرده باشم.

چيز مبهمي است اما لذتبخش است، شايد هم عشق است اما ساده نيست.
تماشاي صبح لذتي ديگر دارد و نويد اميدي نو شكفته بدون ذره اي ملال و دلزدگي.
خودمان باشيم، اين بهتر است، هر چند گاهي فراموش مي كنيم، كه هستيم؟


2 نظر

نمي دونم مي شه كه كسي كه عاشق نوشتن بوده
يك روز نوشتن رو فراموش كنه؟
تنها مونس تنهائي من، سالها ورق هاي كاغذ بودن و بس.

زندگي مثل يك بوم نقاشي كه تا وقتي دستت نلرزه نقش هاي زيادي
رو مي توني روش بكشي اما اگه خطا كني يا بايد همون راه خطا رو
ادامه بدي كه ببيني دست آخر چي مي شه و يا دست برداري
و يك بوم ديگه رو واسه ادامه راهت انتخاب كني.

هيچوقت هيچكس آدم و بخاطر تابلوي نازيباش تشويق نمي كنه.
هميشه همينطور بوده.


1 نظر

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

Monday, December 30, 2002

آئينه دق
شب است و تا آغاز سال نو ميلادي براي ما غربت زدهها چيزي نمانده، تنهائي و غربت و شب و نور شمع...

شبها كه پر پر مي زند شمع
ــ با كوله بار اشكهاي مردهء خويش ــ
تنها ، در آنسوي اتاقم ،
شبهاي پائيزي كه پيش از مردن ماه
آتش بسردي مي گرايد در اجاقم ،
خاموش، پشت شيشهء در مي نشينم

شمع غمي گل ميكند در سينه من
آنقدر زاري مي كنم تا جيوه اشك
هر شيشهء در را كند آئينه من
آنگه درين آئينه هاي كوچك دق
سيماي دردآلود خود را مي شناسم :

سيماي من، سيماي آن شمع غريب است
كز اشك، باري مي كشد بر گرده خويش
من نيز چون او در سرشيب زوالم
با كوله بار روزهاي مردهء خويش

در زير اين بار
اندام خون آلود خود را مي شناسم:
اندام من، اندام شمعي واژگون است
كز جنگ با شب، پاي تا سر غرق خون است

هر چند نور صبح را مي بيند از دور
هرچند مي داند كه اين نور
از مرگ با او دورتر نيست
اما در اين غم نيز مي سوزد كه افسوس!

زان آتش ديرين كه در او شعله مي زد
ديگر خبر نيست
ديگر اثر نيست!

شبها كه پر پر مي زند شمع
ــ در زير بار اشكهاي مردهء خويش ــ
در شيشهء در ، نقش خود را مي شناسم:
پيري كه باري مي كشد بر گردهء خويش

در زير اين بار
ديگر نه آن هستم كه بودم
خالي است از آن آتش ديرن، وجودم
پيچيده در چشم فضا، دود كبودم
خفته است در خاكستر پيري، سرودم
افسوس، افسوس!
ديگر نه آن هستم كه بودم...


3 نظر

يكي از عقل مي لافد، يكي طامات مي بافد
بيا كاين داوريها را به پيش داور اندازيم

بد زمانه ايست. هزار ويك مشكل و اشتغال فكري.
در اين گير و دار كساني كه بيشتر از همگان مي دانند و روشنفكرترند!، بيشتر زير سئوال ميروند.
نميدانم چرا هميشه براي برخي كوچك شمردن كارها و افراد بزرگ كسب اعتباري براي خود شمرده مي شود.
شايد اين افراد بدستاويز احساس نداشته و در حقيقت، بسبب ناتواني طبع خويش و بشيوهء «مجتهدانهء» آبا و اجدادي، مي كوشند تا در همه جا و همه چيز«اظهار لحيه» كنند و اميدوارند كه بياري اين ترهات بازار كاسد نوشته هاي خود را رونقي بخشند.
اي كاش روش انتقاد كردن سالم و ظرفيت پذيرفتن آن را داشته باشيم.

بزرگي و لياقت بعضي مردان در آن است كه خوب مي نويسند و بزرگي برخي ديگر در اين است كه خوشبختانه هرگز چيزي نمي نويسند. ژان دولابروير


1 نظر

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

Wednesday, November 27, 2002

در سكوت با تو،
به اوج زيبايي ميرسم.




3 نظر

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

Friday, November 22, 2002

دوستاني كه علاقمند به يوگا هستند يا افرادي كه روزانه ساعات زيادي را
پشت ميز كار يا كاميپوتر خود مي گذرانند يكسر به سايت هرروز يوگا بزنند.

يكي از سايت هاي بسيار زيبايي كه اتفاقا با flash طراحي شده
سايت miniature_earth است .
قسمت جالب اين سايت اطلاعاتي است كه در اختيار مي گذارد چنانچه جمعيت كنوني دنيا با متعلقياتشان با صد نفر نمايش داده شود. حتما” اين سايت را ببيند.


3 نظر

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

Thursday, November 21, 2002

زنده باد بلژيك، زنده باد هلند ، زنده باد ايران
هيچ قرابتي بين اين سه كشور نيست، حداقل از آن دست كه شما انتظارش را داريد.
اما نميدانم چطور امكان دارد سه شب متوالي تلويزيون هاي بلژيك و هلند سه برنامه كامل و جالب راجع به ايران پخش نمايند.
نكته زماني جالبتر است كه بدانيد كانالهاي هلندي زبان بلژيك و كانالهاي هلند هيچكدام از برنامه و فيلم هايشان را ترجمه نمي كنند و همه را به زبان اصلي همراه زير نويس پخش مي كنند.

بنده از بد حادثه هر سه برنامه را از اول نديدم ولي تا آخر تماشا كردمشان.
فوق العاده متعجب شدم وقتيكه تلويزيون را روشن كردم و كانال دو بلژيك را گرفتم و ديدم كه دارند فارسي صحبت مي كنند.
اولين برنامه يك گزارش كامل از سعيد حنايي قاتل زنهاي خياباني مشهد بود.
بقدري از ديدن اين گزارش متاثر شدم كه حدي نداشت. اما جالب بود كه ببينم و حقايق ديگري را بازشناسم ببينم كه هنوز انسان نماهايي وجود دارند كه بخود اجازه مي دهند در كمال
بي شرمي جان آدمياني را بگيرند و در نهايت به كارشان مباهات كنند و فخر بفروشند.

چندين صحنه مصاحبه با سعيد حنايي در زمان بازداشتش بود كه او با نهايت خونسردي و با لبخندي بر لب با تجليل و افتخار به شرح جنايات خود مي پرداخت و جالبتر اينكه تا آخرين لحظه
خود را مجرم نمي دانست و احساس پشيماني نمي كرد و انتظار داشت كه مسئولين و دستگاه مدالي هم بر گردنش بياويزند چرا كه لابد خود او محصول باور و اعتقادات همين دستگاه بود.
جالبتر مادر، همسر و پسر او بودند.
پسر او در چندين صحنه مصاحبه كه در خانه اشان و محل وقوع جنايات گرفته شده بود با افتخار، چگونگي عمليات افتخار آميز!! پدرش را بصورت تشريحي و عملي نشان ميداد و ميگفت: بعد اينكه پدرم آن مفسدين في الارض را
به خانه مي آورد ابتدا در را قفل مي كرد سپس از پشت به آنها حمله مي كرده و خفه اشان مينمود و جهت حصول اطمينان از مرگشان آنها را به پشت مي خواباند و بعد با پا بر روي گردنشان مي ايستاد و آنقدر فشار مي دادتا يك لكه ننگ را از اجتماع پاك كند.

نميدانم اما وقتيكه سابقه سعيد حنايي بعنوان رزمنده جبهه هاي جنگ بيان شد بيشتر توانستم كه باور كنم او قابليت آدم كشي دارد.
در جايي از مصاحبه بعد اينكه سعيد حنايي با افتخار و بي رحمي تمام به شرح چگونگي قتل اين زنان مي پرداخت خانم و آقاي خبرنگار كه متاثر و خشمگين شده بودند از او پرسيدند كه تو راحت راجع به قتل اين زنان صحبت ميكني كه انگار يك مرغ يا يك حيوان را مي كشتي و او در پاسخ با لبخند كريه اي بر لب مي گويد: « نه من اگريك حيوان را مي كشتم دلم بيشتر مي سوخت!»

سعيد حنايي در جبهه هاي جنگ حاضر بود و قبل اين هم آدم ( دشمن ) كشته بود. او حتي در لحظه اي كه دستگيرشده و حتي مي داند كه گير افتاده باز مدد كاراجتماعي را كه ظاهرا قيافه اش را نمي پسندد تهديد مي كند و به او مي گويد: « خانم كريمي ميدانيد اتفاقا اسم اولين زني را هم كه كشتم كريمي بود».

سحر و سارا دو دختر يكي از قربانيان سعيد حنايي هستند. كودكاني كه بي مادر شده اند و حالا در نبود مادر برادر پانزده ساله اشان كه بعنوان نظافتچي در يك كارخانه يخچال سازي كار ميكند زندگي اين دو را تامين ميكند.
هر چند سارا اصرار دارد هر گونه كه شده به تحصيل خود ادامه دهد و خبرنگار شود و در آينده كتابي در مورد قتل مادرش بنويسد اما آينده و جامعه با تمام بي رحمي هايش براي اين كودكان همچنان لرزان و شكننده بنظر ميرسد.
پسر سعيد حنايي مي گويد اگر پدرم را اعدام كنند در جامعه دهها سعيد حنايي بپا مي خيزند وراه او را ادامه ميدهند كه چنانچه مسئولين كاري در مورد پاكسازي زنان خياباني انجام ندهند او ناچار است در آينده راه پدر را ادامه دهد. او پدرش را شهيد مي داند و او را با «شهيد فهميده» كه بخود نارنجك بست تا دشمن را نابود كند مقايسه مي كند و پدرش را شهيد اين اجتماع مي داند!

سحر قصد دارد نقاش بشود و بعد چهره سعيد حنايي و صحنه هاي جناياتش را بكشد. او مي گويد وقتيكه ما در دادگاه گريه مي كرديم حنايي مي خنديد و با بغض مي گويد مادر ما چه گناهي به او كرده بود كه او را كشت.

آخرين صحنه، زندان اوين را نشان مي دهدكه پيكر بي جان سعيد حنايي با لباس زندان به دار اويخته شده است. من با اعدام مخالفم اما نمي دانم شايد اين تنها باري است كه كمابيش مي توانم يك همچين صحنه اي را ببينم.
ظاهرا اسم تهيه كنندهء اين گزارش آقاي مازيار بهاري بوده من او را نمي شناسم ولي گزارشي خوب و بي طرفانه تهيه نموده است.


4 نظر

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

Wednesday, November 20, 2002


اي كه مهجوري عشاق روا مي داري
عاشقان را زبر خويش جدا ميداري
تشنه باديه را هم به زلالي درياب
به اميدي كه در اين ره به خدا ميداري


0 نظر

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

Friday, October 25, 2002

سفر ايران

قسمت دوم
... اما ظاهرا” قضايا نبايد به اين سادگي حل شوند، بعد اينكه از بخش كنترل گذرنامه رد شدم و از شور و شعف در خود نمي گنجيدم و در دنياي احلام و رؤياها سير ميكردم و بي خيال و تقريبا” دوان دوان به طرف پله برقي مي روم مأموري بي سيم بدست 2 بار صدايم مي كند. ظاهرا” اطلاعاتي است. من از اينكه حواسم به او نبود عذرخواهي مي كنم.

- سلام عليكم، گذرنامه اتان لطفا”
بفرمائيد.
- آقاي ... چند سال در خارج بوده ايد؟
حدود دوازده سال
- در اين مدت چه مي كرديد؟
بيشترش را درس مي خواندم
- شغل شريف چيست؟
من تازه درسم را تمام كردهام و در حال گذراندن طرحم هستم
- چه خوانده ايد؟
...
- خوش آمديد، خير پيش
خيلي ممنون

دستپاچه مي شوم و براي اينكه بدانم سئوال جواب ها تمام شده است ميپرسم: ببخشيد چمدان ها را كجا بايد تحويل بگيرم؟
- بالا
خيلي خوب و محترمانه تمام شد.
با خود قول داده بودم ايران را با اروپا و امريكا مقايسه نكنم. براي به قضاوت نشستن اوضاع ايران، وطن را با 12 سال قبل مقايسه كنم.
به اين شكل خيلي از كاستي ها كه شايد به چشم من امروزي موجود باشد كمتر خودنمايي مي كنند. نميخواهم همين اول كار به اين فكر كنم چرا بايد سئوال و جواب بشوم، همين كه برخورد محترمانه اي با من داشتند برايم كفايت مي كند.

بالا مي روم و منتظر رسيدن چمدان ها مي شوم، هر كسي چرخي تهيه كرده ظاهرا” براي گرفتن چرخ بايد 200 تومان پرداخت كنم.
خوشبختانه يكي از دوستان مقداري ريال بمن داده است. براي من در وحله اول و بدون در نظر گرفتن ارزش امروزي ريال مبلغ 200 تومان براي يك چرخ خيلي گران بنظر
مي رسد.
چرخي مي گيرم، يك فردي كه بعدا” به من گفت سويسي است چرخ مي خواست و بيچاره اصلا” ريال نداشت. 200 تومان هم براي او دادم چرخي تهيه كرد. فكر مي كرد من هم خارجي هستم. شروع كرد به تشكر كردن و اهل كجائيد و از اين حرف ها.

من دوست دارم كه صفات برازندهء ما فقط بحرف و تظاهر نباشد، اما نمي دانم چه شد كه خيلي از هموطنان كه احتمالا” خارج ديده هم هستند بمحض اينكه پايشان به ايران ميرسد نوع برخوردها و انتظارات و رفتارشان بد جوري توي ذوق مي زند.
جمدانم مي رسد و بطرف چراغ سبز حركت مي كنم. جدا” مردم رعايت نمي كنند انگار نه انگار كه نوبت من است.
من منتظرم تا مأ مور مربوطه كارش را تمام كند و آنگاه به كار من رسيدگي كند. اما آقايان و خانم ها هستند كه بي توجه از من و همديگر سبقت مي گيرند.
خوشبختانه بعد اينكه دو بار اين امر صورت گرفت مأمور مربوطه به كار من رسيدگي
مي كند.
قدر سئوال پرسيد و بعد گفت: پارسال ايران بوديد، گفتم: نه
گذرنامه ام را ورق زد وگفت آخرين بار كي ايران بوديد؟
اين موضوع را امشب خيلي تكرار كردم اما اين هم روي بقيه. 12 سال پيش
لبخند دوستانه اي مي زند . خوش آمد مي گويد.

خدايا چقدر جمعيت. چقدر چهر هاي هيجان زده و منتظر با گل و اكثرا” آراسته.
تا از در بيرون مي آيم زنگِ صدايي آشنا صدايم ميزند.
- كيوان
پدرم است گردخاكستري روزگار بر او هم نشسته است؛ پير گشته اما روزگار با او مهربان بوده و به شكلي زيبا پيرش كرده است.
فرسوده بنظر نمي رسد، اما باز دلم مي گيرد. اشكي از چشمم نمي آيد، سعي مي كنم كه نيايد.
خواهركانم نيز منتظرند. اگر عكس هايي كه اين سالها از آنها رسيده بود را نداشتم هرگز نميتوانستم آنها را باز شناسم.
كودكان 8 و 5 ساله اي كه من ترك گفته بودم. با اينكه همديگر را صميمي در آغوش مي گيريم اما خوب قدري غريبي است كه اين شكاف 12 ساله ايجاد كرده است.

خيلي خوشحالم، خيلي دلم مي خواهد تمام ايران را در اين لحظه تجربه كنم. سرشار از عشق و شورم. لبريزم اما سكوت كرده ام. شايد بهت زده شده ام.
آخر اگر روياي كه خيلي زياد اتظارش را كشيده باشي بعد سال هاي طولاني به واقعييت بپيوندد همچين حال و هوائي نيز دارد.
من كه جدا” پايم را روي زمين مي گذارم انگار زمين جور ديگري است، راه رفتنم فرق كرده.
اي سرزمين من؛ دوستت دارم.


2 نظر

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

Tuesday, October 22, 2002

مدت ها بود قول «سفر ايران» را داده بودم. واينك براي جبران اين بد قولي:

5 ساعتي كه 12 سال به طول انجاميد
وقتيكه از فرودگاه بروكسل به آمستردام ميروم هنوز همه چيز عادي است. رويايي كه 12 سال در ذهن مرور مي شد اكنون جامه تحقق بخود پوشيده است.
من خيلي بخودم مسلطم. افسوس، خيلي دلم ميخواست هنوز مثل آن سالهاي اول خام و كم تجربه بودم. با خودم در تعجبم چطور ميتوانم اينقدر راحت و منطقي با همه چيز كنار بيايم، پس آن آتش ديرين كه در من شعله مي زد چه شد؟
اما وقتيكه سوار هواپيماي آمستردام به تهران مي شوم داستان عوض مي شود ديدن اين همه ايراني داخل پرواز ك.ال.ام برايم جالب است. آرزو مي كنم پيش آدم سمپاتيكي بنشينم و قدري حرف بزنم تا اين هيجان جذاب باقي بماند.
از بد حادثه ييش آقايي بايد بنشينم كه خيلي ريش دارد. تا من خواستم بنشينم نيمه اخمي كرد و جواب سلامم را هم تو دلش داد! از حالا قطع اميد مي كنم، 5 ساعت و نيم پرواز بدون هيچ مكالمه اي آنهم چنين پروازي.
چند ساعتي داخل هواپيما ميگذرد و موقع سرو غذا ميشود آقاي همسايه من هلندي و انگليسي بلد نيست ، آلماني مي داند و اين مهماندار آلماني نمي داند، واسطه مي شوم و نقش مترجم را بازي ميكنم.
احساس ميكنم كه الان بايد در مرز هوايي تركيه باشيم خيلي هيجان دارم نميتوانم آرام روي صندلم بنشينم بقول آقاي يوسفي دبير فيزيك دوران دبيرستانم زير صندليم ميخ دارد.
يك فرمي به ما مي دهند كه بايد پر كنيم. اظهار نامه گمركي است دو بخش سبز و قرمز دارد. اين بار ظاهرا” چراغ برايم سبز مي شود.
آقاي همسايه متوجه من ميشود . بخودم مي گويم بادا باد بايد با كسي صحبت كنم.
-فكر مي كنيد آلان وارد مرز هوائي ايران شديم؟
آقا با بي حوصلگي ميگويد: چه فرقي مي كند.
يعني چه! معلوم است كه فرق مي كند. ميخواهم بدانم اين هوايي كه داخل هواپيما تنفس ميكنم مال وطن خودم است. اما باز اشتباه كرده ام اين هوا احتمالا” از هلند تا اينجا با دم و بازدم مسافرين پر گشته است.
- من بعد مدت ها به ايران بر ميگردم. اي كاش خلبان مي گفت وقتيكه وارد مرز ايران ميشويم معمولا” با پروازهاي خارجي ديگر اين كار را مي كنند.
- من فكر نكنم، راستي چند سال ايران نبوديد؟
- چيزي حدود 12 سال
لبخند ميزند و دوستانه تر مي شود. خدا را شكر.
- خيلي هيجان داريد؟
- خيلي
با هم صحبت مي كنيم، و تصويرم نسبت به اين آقاي ريش دار عوض مي شود. چه خوب است هرگز بخاطر ظاهر مردم به پيش قضاوت و پيش داوري آنها نپردازيم.
هواپيما به زمين مي نشيند. خيلي هيجان دارم. وقتيكه از پله هاي هواپيما به پايين مي آيم پاهايم شروع به لرزيدن مي كند. مستم و گيج.
دلم مي خواهد زانو بزنم و زمين را ببوسم اما جلوي اين همه آدم اين كار را كردن قدري
جنبهء مسخره و خودنمائي بخود ميگيرد. وقتيكه پاهايم را بروي زمين مهرآباد مينهم كيفم را به آرامي زمين ميگذارم و به بهانهء بر داشتنش دستم را آرام و به ملايمت به زمين ميزنم و بعد دستم را بو ميكشم و مي بوسم.
آقاي كه با من هم صندلي بود ظاهرات اين صحنه را مي بيند، لبخندي مي زند.
سعي مي كنم بخودم مسلط باشم اما انگار اشياء و افراد در كنارم را بدرستي نميتوانم ببينم و تشخيص بدهم . يك حالت مسخ شده دارم. آقاي همسايه نقش راهنما را برايم بازي ميكند و ميگويد بدنبالم بيا. از او تشكر مي كنم در صف پشت سر او قرار ميگيرم. نوبت به من ميرسد. با سلام و عرض ادب گذرنامه نو خود را بدست مأ موري كه پشت پيشخان نشسته است ميدهم. نگاهي به گذرنامه مي اندازد و صفحه هاي كاملا” سفيد و تازهاش را ورقي ميزند. نگاهي به من مي اندازد و آرام مي گويد. خروج غير مجاز داشتي؟
- بله
آخرين بار كي ايران بودي؟
- 12 سال پيش
لبخندي ميزند، اين لبخند نه خيلي دوستانه است و نه خصمانه. مهري مزند و گذرنامه ام را بدستم ميدهد.
خيلي خوشحالم. پس هيچ مشكلي نيست.

اي ايران عزيز اي وطن من فقط 5 ساعت با من فاصله داشتي و 12 سال طول كشيد تا اين 5 ساعت را طي كنم.


1 نظر

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

Wednesday, October 16, 2002

اگر دوست داشتيد سري هم به گوي سحر انگيز دنياي خيال بزنيد.
البته چنانچه بهره هوشي خوب و دانش ابتدائي رياضي داشته باشيد بايد بعد دو بار رمز و راز پشت گوي سحر آميز را كشف كنيد.


0 نظر

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

Tuesday, October 15, 2002

ده

ده جديترين فيلم عباس كيارستمي است.
فيلم توسط دو دوربين فيلمبرداري كه در داشبرد ماشين، يكي به طرف راننده و ذيگري بطرف همراه تنظيم شده گرفته شده است.
تمام صحنه هاي فيلم داخل ماشين است فقط يكبار دوربين از داخل ماشين نگاهي به بيرون مي اندازد و آن زمانيست كه دختر خياباني از ماشين ‌پياده شده و به طرف ماشين ديگر وشكار ديگري ميرود و ما چون يك وجدان خفته از پشت اين حقيقت را نظاره گريم.
فيلم از ده صحنه گفتگو در داخل ماشين با افراد متفاوت تشكيل شده و به همين دليل ده ناميده مي شود.
ده سعي دارد داستان زنان و مشكلاتشان در جامعه امروزي ايران و دنياي كنوني باشد.
بازي اكثر بازيگران فوق العاده خوب و طبيعي است تا حدي كه حضور كارگردان حس نمي شود و البته اين سينماي كيارستمي است.
فيلم تا سر حد ممكن به مسائل اجتماعي چون موقعيت زنان، مسائل تربيتي، باور و ايمان، سكس، و عشق يا بهتv مبحث عشق به شكل يك اِلوژن مي پردازد.
اينكه چرا امروز كيارستمي بيدار شده و راجع به مسائل اجتماعي و زنان فيلمي مي سازد قدري سئوال بر انگيز است. شايد بقول يكي از دوستان اين سوژه ها امروزه بيشتر از ساير موارد خريدار و مخاطب دارد.
ناگفته نماند هر چند براي برخي ايده فيلم( استفاده از دو دوربين و كل فيلم داخل يك ماشين) ممكن است تازه جلوه كند اما سالهاست كه تلويزيون هلند برنامه اي تحت عنوان تاكسي به نمايش مي گذارد كه كمابيش سيناريوي مشابه اي با ده دارد.
ديدن فيلم ده را براي همه افرادي كه سالها از ايران بدور بوده اند توصيه ميكنم تا اين عده هم نگاهي موشكافانه و كوتاه به واقعيت جامعه ايران داشته باشند.
ده در سينما Arenberg بروكسل هنوز بروي پرده سينماست.


3 نظر

ما آزموده ايم در اين شهر بخت خويش
بيرون كشيد بايد ازين ورطه رخت خويش

زمان بدترين زخم ها را اگر درمان نكند؛ حداقل اينكه از شدت جراحات مي كاهد در صورتيكه بداني چطور از آن استفاده كني.
سكوت من بعد از سفر ايران بيشتر فارغ شدن خودم از غم گران بود و ديگر از آزار ندادان و نرنجاندن ديگران.
حال بار ديگر مي توان نوشت. نه با وجداني خفته ، اما خوشحالم كه مسائل شخصي خودم را ديگر انگيزه انتقادم نمي بينم و آگاهانه قادرم بار ديگر بنويسم.


0 نظر

هر گه كه دل بعشق دهي خوش دمي بود
در كار خير حاجت هيچ استخاره نيست


0 نظر

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

Tuesday, July 16, 2002

وب لاگ حقير برای مدت يک ماه و نيمی به دليل سفر به ايران update نخواهد شد.
به اميد ديدار.

اکنون شکسته بالتر از مرغ آفتاب
از بيم شب بسوی تو پرواز می کنم
ای آنکه در نگاه تو خورشيد خفته است
پرواز را بنام تو آغاز می کنم.




0 نظر

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

Tuesday, June 25, 2002

چند لينک مفيد مورد توجه علاقمندان :

علاقمندان به علم نجوم می توانند يکسر به سايت تلسکوپ اشعه اکسی chandra بزنند. عکس های جالبی از پيدا و ناپيدا -حتی سياه چاله ها- دارد.

علاقمندان به حيات وحش و خفاش های رو به نابودی هم می توانند در اين سايت اطلاعات جامع و کاملی پيدا کنند.

فکر می کنيد چه ارتباطی بين افلاطون و روشهای امروزی جراحی چشم با ليزر وجود دارد؟؟ سايت Beyond Discovery مقالات کاملی در اين زمينه و موارد ديگر دارد.


0 نظر

دل من دير زمانی است که می پندارد
دوستی نيز گلی است
مثل نيلوفر و ناز
ساقه ترد و لطيفی دارد
بی گمان سنگدل است آن که روا می دارد
جان اين ساقه نازک را
دانسته بيازارد.

از همه دوستانی که در طول اين مدت با بزرگواری خود غيبت و کم کاری من رو تحمل کردند سپاسگزارم ، يکسری مشکلات و گرفتاری ها مشکل ساز شده بودند اما حالا ترجيح می دهم با خوشی و شادی اينجا باشم.
از فردا با شما خواهم بود.


2 نظر

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

Wednesday, June 12, 2002


بخش سوم و پايانی شعر زيبائي مرگ از خليل جبران

Part Three-The Remains

Unwrap me from this white linen shroud and clothe me
With leaves of jasmine and lilies
Take my body from the ivory casket and let it rest
.Upon pillows of orange blossoms

Lament me not, but sing songs of youth and joy
Shed not tears upon me, but sing of harvest and winepress
Utter no sigh of agony, but draw upon my face with your
Finger the symbol of love and joy
Disturb not the air's tranquility with chanting and requiems
But let your hearts sing with me the song of eternal life
Mourn me not with apparel of black
But dress in colour and rejoice with me
Talk not of my departure with sights in your hearts, close
Your eyes and you will see me with you forevermore

Place me upon clusters of leaves and
Carry me upon your friendly shoulders and
Walk slowly to the deserted forest
Take me not to the crowded burying ground lest my slumber
Be disrupted by the rattling of bones and skulls
Carry me to the cypress woods and dig my grave where violets
And poppies grow not in the other's shadow
Let my grave be deep so that the flood will not
Carry my bones to the open valley
Let my grave be wide, so that the twilight shadows
Will come and sit by me
Take from me all earthy raiment and place me deep in my
Mother Earth; and place me with care upon my mother's breat
Cover me with soft earth, and let each handful be mixed
With seeds of jasmine, lilies, and myrtle; and when they
Grow above me and thrive on my body's element they will
Breathe the fragrance of my heart in to space
And reveal even to the sun the secret of my peace
And sail with the breeze and comfort the wayfarer,
Leave me then, friends; leave me and depart on mute feet
As the silence walks in the deserted valley
Leave to God and disperse yourselves slowly, as the almond
And apple blossoms disperse under the vibration of Nisan's breeze

Go back to the joy of your dwellings, and you will find there
That which death cannot remove from you and me
Leave this place, forwhat you see here is far away in meaning
.From earthy world. Leave me

بخش سوم- جسم فانی
از اين رخت سپيدی که گرد پيکرم بينی رهايم کن
بپوشان بر تنم جامه ز برگ ياسمن، سوسن
از اين صندوقچه عاج ببر جسمم ، و بگذارش نهد سر را
به روی بالشی از غنچه های پرتقال

مويه بر من می نکن ، بل نوای شادی و شادابی ات را سر بده
اشک در هجرم مريز ، بل نوا سرده ز خرمن وز شراب
آهی از حسرت مکش ، بل بکش با دست خود
آيتی بر چهرهام ز عشق و سرور
با نوای مرثيه آرامشم مختل مکن
بل همی بگذار تا قلب من و تو سردهد ، سرودی از حيات جاودان

با سيه پوشی به سوگ من نشين
بل تو رنگين جامه ای بر گيروبا من شاد باش
در غم هجرم مکش از سينه آه
چشم می بند و کنار خود ببينم تا ابد

بر تلّی از برگها جسمم بنه
پس بنه من را بروی شانه های مهربان
نی نبر من را به گورستانی از اموات پر ، تا مباد
از صدای استخوان و جمجمه خوابم پريش

پس ببر من را به سروستان و گوری از برايم حفر کن
در همانجائی که خشخاش و بنفشه خالی از رنگ تعلق قد کشيد

گور من بگذارتا باشد عميق ، تا نياشوبد به سيل
استخوانهايم درون درها
گور من بگذار تا باشد عريض
تا کنار من نشيند سايه های گرگ و ميش
از تن من جامه های اين جهانی دور کن
هم بنه من را در آغوش زمين ، آن مادرم
با بسی دقت بنه من من را بروی سينه اش
نرم خاکی ريز بر من تا که هر مشتش بباد
تخم های مورد ، سوسن ، ياسمن
وان زمانی کان برويد بر سر اجزای من
عطر افشان می کند از قلب من
تا که گويد راز آراميدن حتی به هور
او بگردد با نسيم و گردد او آرامش هر رهروی

ترک گوئيدم عزيزان با قدمهائی چه گنگ
چون قدم هائی خموش ،در سکوت دره ای
خوش سپاريدم به حق و نرم نرمک خود به هر سوئی روان
بر مثال غنچه های سيب و بادام چون شود افشان بدست باد ِ «نيسان»
باز گرديد به سرور زندگانی ، پس در آنجا درک می خواهيد کرد
مرگ نتوان گرفتن اين سرور از ما و من
ترک گوئيد اين مکان را چون هر آنچه ديده بيند
سخت دور است هم به معنا از جهان مادی
ترک گوئيدم.


5 نظر

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

Saturday, June 08, 2002


به دريا شكوه بردم از شب دشت
وزين عمري كه تلخ تلخ بگذشت

به هر موجي كه مي گفتم غم خويش
سري مي زد به سنگ و باز مي گشت

زنده ياد فريدن مشيری



0 نظر

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

Tuesday, June 04, 2002

بهترين سايت هاي علمي

در سايت طبيعت الكترونيك از اسرار زندگي پرندگان و ساير جاندارن با تصاويري زيبا مي توانيد استفاده كنيد.

حشرات بزرگترين گروه از موجودات زنده محسوب مي شوند. آيا مي دانيد كه تعداد انواع سوسك ها به 250 هزار گونه مي رسد. براي بيشتر دانستن به سايت حشرات مراجعه كنيد.

اين هم يك موزه شبه علمي از موجودات عجيب و غريب.



0 نظر

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

Thursday, May 30, 2002

بخش دوم شعر زيبائي مرگ از خليل جبران

Part Two- The Ascending

I have passed a mountain peak and my soul is soaring in the
Firmament of complete and unbound freedom
I am far, far away, my companions; and the clouds are
Hiding the hills from my eyes

The valley are becoming flooded with an ocean of silence, and the
Hands of oblivion are engulfing the roads and houses
The prairies and fields are disappearing behind a white spectre
That looks like the spring cloud, yellow as the candlelight
And red as the twilight

The songs of the waves and the hymns of the streams
Are scattering, and the voice of the throngs reduced to silence
And I can hear naught but the music of eternity
In exact harmony with the spirit’s desires
I am cloaked in full whiteness
I am in comfort; I am in peace

بخش دوم-عروج
ستيغ كوهها در زير پا روحم در اوج آسمانهاست
و در افلاك بالا مي روم ، تا بي نهايت
واي همدم چه دورم من چه بسيار
ز چشمم كرده ابري تپه پنهان

و مي گردند غرقه دره ها هم ، در اقيانوسي از خاموشي مطلق
فراموشي ببلعد به كام خويشتن هر خانه هر راه
بسي دشت و چمنزار ، كه مي گردد به پشت آن شبح گم
همان روحي سپيدي كه ماند همچنان ابر بهاري
همي زرد است او چون آتش شمع
و همچون گرگ و ميشي سرخ رنگ است

سرود جويباران و آواي امواج
و آن اصوات در هم ، به خاموشي گرايد
دگر نتوان شنيدن صدائي را بجز آهنگ جاويد
همه همساز با اميال روحم
درون پوششي مطلق سپيدي
چه آرامم ، چه در صلحم


1 نظر

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

Sunday, May 26, 2002

چنانچه علاقمندان به مبحث هيپنوتيزم از نگاه علمي بيشتر شوند دنباله
ماجرا را از سر مي گيرم.



2 نظر

بابا های مامانی
500 مرد چينی خودشان را برای يک پروژه تحقيقاتی-حاملگی در مردان- داوطلب کرده اند.
نهايتا" فقط 4 نفر از اين ميان برای اين پروژه انتخاب خواهند شد.
دکتر Huanran جراح پلاستيک اعتقاد دارد که از لحاظ تکنيکی بارداری در مردان آنچنان مشکل و غير ممکن نيست.
اما درد ناشی از بارداری و فشارهای روحی مبحث ديگری است.
اين 4 نفر خوشبخت و خوش اقبال !!! تازه بايد چيزی حدود 25000 دلار، بله 25هزار دلار برای جراحی و حاملگی پرداخت کنند.


0 نظر

اروپائيان نژاد پرست تر می شوند
بنا به گزارش دفتر مطالعات نژاد پرستی پارلمان اروپا ، بعد از فاجعه 11 سپتامبر و اعمال تروريستی گروه های اسلامی اروپاييان با وحشت بيشتری به اسلام نگاه می کنند و دچار يکنوع «اسلام فوبی» گشته اند.
به قدرت رسيدن راست های افراطی در اروپا نيز نميتواند بی ارتباط به اين موضوع باشد.


1 نظر

ترک هشياری
پشمينه پوش تند خو از عشق نشنيده است بو
از مستيش رمزی بگو تا ترک هشياری کند


1 نظر

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

Friday, May 24, 2002

...
لحظه ای چند بر اين آب نظر کن ،
آب ، آيينهء عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است ،
باش فردا که دلت با دگران است ...

زنده ياد فريدن مشيری



0 نظر

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

Home